گل يخ

نامهء يک فرشته...

 

 

سلام عزيزم ...

اي هستي من كه اين را مي‌خواني ، عاشقانه دوستت دارم ...

من با تقديم نوشته‌هاي ناچيزم به پسند تو ، به لبخند تو و عنايت و هدايت تو محتاجم ...

تو كه آينه چهره خدا هستي ، اگر نبودي نوشته‌هاي من هم نبود ، و اگر پسند تو نباشد هيچ هنري پا نخواهد گرفت !...

من شعر را براي پيوستگي و همبستگي با تو مي‌خواهم تا ميان احساس و انديشه خويش واحساس و عاطفه تو دل ببندم...

براي تو مي‌نويسم زيرا خود را از تو و تو را از خويش گسسته نمي‌دانم و هر روز از روز پيش به خود نزديك‌تر حس مي‌كنم ...

با تو همدردم ، با تو همزادم ، با تو هم نفس هستم ...

اگر گريه كني مرا مي‌گرياني ، اگر لبخند بزني مرا شاد مي‌كني ، اگر تنها باشي من هم در كنارت مي‌نشينم ، اگر فرياد برآوري كلام من پژواك فرياد توست ، نه كلام من بلكه خود من با تو هم فرياد خواهم شد!!

هيچ كس جز خداي عليم نمي‌داند كه تا چه پايه دوستت دارم ..

هيچگاه خود را از تو جدا نخواسته‌ام كه مرگ را بر اين جدايي رجحان مي‌نهم !...

اگر روزي نوشته‌هاي مرا نخواهي و نخواني من خط مرگ را خواهم خواند !..

اگر روزي گريه كنم ، غم توست كه جان مرا به خروش مياورد..

زماني كه شادي بر در سراي من مي‌كوبد ، شادي توست كه به احتزازم وامي‌دارد!.

هنگامي كه از چشماني معصوم دم مي‌زنم ، چشمان پر از عصمت توست كه پيش چشمانم رنگ مي‌گيرد!

آن دم كه از عشق دم مي‌زنم ، واژه‌هاي شعرم را از قامت تو ، از اشك تو ، از لبخند تو ، از دندان تو ، از موي تو وام مي‌گيرم ...

بلندي نوشته‌ام از قامت تو ، صفاي آن از اشك تو ، و تلألو و درخشندگي آن از دندان تو مايه مي‌گيرد و بالندگي آن از بالندگي روح  تو !!

آن شبهاي ظلمت خيز كه در غرقاب بي‌كسي ، رو به ديوار مي‌كنم و غريبانه مي‌گريم ، پنجه‌هاي غربت و بي‌كسي توست كه بر گريبان جانم چنگ مي‌زند !..

از زماني كه از طهارت و عصمت دامنهاي پاك دم مي‌زنم ، عصمت مسيح‌وار و مريم‌آساي تو در ذهنم تجلي مي‌كند .

آري ، اين تويي كه چون رحمت خداوند ، در رگ من ، در خون من ، در دستهاي من ، در زندگي من و در حركت من و در جوانه‌هاي وجود من جاري هستي ..

با لب تو مي‌خندم ، با گوش تو مي‌شنوم ، با چشم تو مي‌گريم با دست تو مي‌نويسم ، و با ياد تو مي‌انديشم ...

غم من از غم تو ، نشاط من از نشاط تو و زندگي من از زندگي تو مايه مي‌گيرد ..

اين حقيقت افسانه نما را باور كن ، براستي باور كن !!

من از دنيا هيچ نخواسته‌ام جز خدا را ، وجز تو را ، جز محبت تو را و جز لبخند تو را ..

بسي شادم كه از دنيا هيچ ندارم ، نه آبي ، و نه به وسعت كف دست ، خاكي !!

من بر خاك گام مي‌گذارم اما آرزو مي‌كنم كه روحم افلاكي باشد ، آري ، آب و خاكي ندارم و بسي شادم كه ندارم !

آب و خاكي نمي‌خواهم ، زيرا به آه سوخته دلي بر باد مي‌رود ، اما آتشي كه هيچگاه  نمي‌ميرد در دل من است

باور كن كه همه عمر بر عمق آرزوي من است كه در دل تو خانه‌يي داشته باشم ، اگرچه به مساحت يك قلب !

من از خداي خويش به‌جاي آب آبرو خواسته‌ام ، و به‌جاي خاك ، توفيق آنكه خاك راه تو باشم ، و اي خاك بر فرق سر كسي كه دلبسته خاك است...

خاك نشين راه تو ، خاك نمي‌خواهد !!

پنجره‌يي دارم به وسعت دلهاي پاك كه از شيشه‌هاي رنگارنگش به سوي تو و دنياي تو مي‌نگرم !

روزها و شبها بر ابن دريچه نشسته‌ام و كبوتران احساس و انديشه را صدا مي‌كنم و به قفس نوشته‌هايم مي‌سپارم ... از تو الهام مي‌گيرم و به تو فكر مي‌كنم ..

چون تو را دارم ، همه را دارم !

اگر از اقيانوس بيكران محبت تو ، يك جام نصيبم شود دريا خواهم شد !

استشمام يك نفس از عطر تو ، مرا باغ مي‌كند ، باغ نه ، باغ آفرين !

اگر سراسر گيتي از آن من بود و اگر خدايي نخواسته تو نبودي ، عرصه گيتي برايم زندان بود ، زندان نه ، گورستان !

اي نازنين‌ترين ! اي مهربان‌ترين ! اي عزيزترين !

شاديهايت را با خود به خلوت خويش ببر ، ولي غمت را با من قسمت كن ، ولي بدان ، قبل از اينكه غمت را با من قسمت كني ، من بار غمت را بر دوش دل داشته‌ام ، چرا كه همزاد تو هستم !

آنچه در نوشته‌هاي من خواندي و مي‌خواني ، جانمايه‌اش از خود توست ، از درد تو ، از احساس تو ، از شور و عشق تو و از محبت تو .

در واژه واژه نوشته‌هاي من با چشم دل نگاه كن تا قطره قطره اشك مرا شبنم آسا بر گل كلمات بنگري .

چه شبها كه بر غم تو ، غربت تو ، و غم و غربت هر يتيم ، هر پريشان حال و هر سوخته دلي گريسته‌ام .

چرا گريه نكنم ؟ كه گريه دلم را صفا و شعرم را صفوت مي‌بخشد ..

آري ، ريشه‌هاي نوشته‌ام در اشك نشسته ، كه درخشش‌اش اينگونه برومند و بالنده شده و بيهوده نيست كه روزهاست سخنم بر دل تو گرم نشسته است...

زيرا كه تو چون جاني دلپذير بر ذهن و انديشه‌ام نشسته‌اي ، نه تنها نوشته‌ام از توست بلكه تو خود مني !

اگر دردي در نوشته‌هاي من است ، اگر فريادي در كلام من است ، اگر غم غربتي در واژه‌هاي من است و اگر عشق و محبتي ، شگفت نيست كه تو را سروده‌ام !

تو دلآرام مني .. نه آرام دل ، كه خود دلي ... دلبند مني .. تو ريشه مني ، پيوند مني ..

هنگامي كه دفتر نوشته‌هاي مرا مي‌گشايي ، خود را مي‌بيني و لحظه‌اي كه در برابر ديده‌ام رخ مي‌نمايي ، نوشته خود را در سيمايت مي‌نگرم ...

پس چون تو شعر مني ، از خداي بزرگ و مهربان مي‌طلبم كه جاودان بماني ، تا شعر من هم جاودان بماند !

 

سرت سبز ، دلت گرم ، لبت خندان ، و سينه‌ات آتشكده‌ي عشق يزدان باد !!

دوستدارت

شاتلين

 

 

 

 

 

   + احسان ; ٧:۳٠ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٤/٥/٢۳
comment نظرات ()