گل يخ

بيو گرافی يک گل بهشتی ( ۳ )

شمابه يه دختر بچهء رنج کشيده...سختی کشيده...بی هدف در زندگ حق بدين که راه درستی رو در زندگيش دنبال نکنه...و به دنبال زيبايی های فريبندهء دنيوی بره...خوب منم بايد کم بودام رو به نحوی بر طرف ميکردم...اين بود که با سابقهء غرب زدگيی که در خونوادم بود در طهران به شيوهء کاملن قربه رفتار ميکردم...بی حجابی...پارتی...مشروب.
خوب ما از لحاظ مالی مشکل نداشتيم...خونمون تو يکی از قصر های زفرانيه بود...اين پول زياد يکی از عوامل بود که من هر چه بيشتر خودمو فراموش کنم...شايد فکر کنيد که من ازپارتی رفتن و ... لذت مبردم...امّا بايد بگم اين فقط يه جنگ با خودم...تنهاييم...و...بود.
من با جلف بازی هام بيشتر از خودم بدم ميامد...ماشالا ظاهر زيبا وقد و بالا رعنام باعث شده بود که همه در پی دوستی با من باشن...خوب منم در همچين شرايطي بدم نميامد که با يه پسر دوست باشم...يه روز تو راه خونه يه پسر بهم نزديک شد...خوب منم ازش خوشم اومد...
امّا يه مشکلی سر راهمون بود...اونم داداشم که مثلن خودش خيلی غيرتی بود...
خلاصه آرش سياست به خرج داد و با داداشم دوست شد...که ديگه مانعی سر راه نباشه...((((داداشه غيرتيم رو اينجوری خر کرديم))))
ديگه برايه رابطه داشتن با آرش مشکلی نداشتم... داداش خرم منو اصلن سپرده بود دست اون... اينم بگم در اين موقع من ۱۶ سال بيشتر نداشتم....................................................

ادامه دارد...........................................................................................

   + احسان ; ۱۱:٥٤ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٤/٤/٥
comment نظرات ()