گل يخ

..........و امّا فريدون.................

زشور عشق ندانم کجا فرار کنم....چگونه چاره این جان بی قرار کنم....شبانگاه که در افتم میان بستر خویش....که خواب را مگر از مهر غمگسار کنم....تو باز بر سر بالین من گشایی بال...که با تو باشم و با خواب کارزار کنم....خیال پشت خیال آید از کرانه دور...از این تلاطم رنگین چرا کنار کنم...تو را ربایم از آن غرفه با کمند بلند....به پشت اسب پریزاد خود سوار کنم....تو را که دارم نیروی صد جوان یابم.....تو را که دارم پاییز را بهار کنم.....(فریدون مشیری)

   + احسان ; ۱:٥٥ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٤/٤/۱۱
comment نظرات ()